پایگاه خبری تحلیلی تیتربرتر

تقویم تاریخ

امروز: دوشنبه, ۲۶ مهر ۱۴۰۰ برابر با ۱۲ ربيع الأول ۱۴۴۳ قمری و ۱۸ اکتبر ۲۰۲۱ میلادی
جمعه, ۲۵ تیر ۱۴۰۰ ۱۶:۴۷
۶
۰
نسخه چاپی

مهرزاد دولتی همسر حمیدرضا صدر کیست؟

مهرزاد دولتی همسر حمیدرضا صدر کیست؟
حمیدرضا صدر همسر مهرزاد دولتی امروز درگذشت، در ادامه به معرفی مهرزاد دولتی می پردازیم.

تیتربرتر؛ خبر درگذشت حمیدرضا صدر، ورزشی ها را که هیچ هنرمندان و شاید خیلی از مردم را داغدار کرد و این خبر شاید برای برخی ها غیر قابل باور بود خبری با این تیتربر"امروز حمیدرضا صدر پس از ماه ها مبارزه با سرطان درگذشت" در دوسال گذشته افراد زیادی از هنرمندان کشورمان را از دست داده ایم و برای آن ها همچنان غمگینیم این خبر هم بسیار غم انگیز بود و به خصوص برای همسر این هنرمند(مهرزاد دولتی) که خود نیز با این بیماری سالها مبارزه کرده است.

بیوگرافی مهرزاد دولتی همسر حمیدرضا صدر

بیوگرافی مهرزاد دولتی همسر حمیدرضا صدر
بیوگرافی مهرزاد دولتی همسر حمیدرضا صدر

 

مهرزاد دولتی در آمریکا داروسازی خوانده است ولی بعد از برگشت به ایران پس از انقلاب به نقاشی تغییر رشته داده است، مدتی درگیر سرطان گردن بود که خوشبختانه درمان شده است.

ازدواج مهرزاد دولتی

حمیدرضا صدر و دخترش
حمیدرضا صدر و دخترش

 

حمیدرضا صدر با مهرزاد دولتی ازدواج کرده و صاحب یک دختر بنام غزاله است.

روزنامه‌نگاری

حمیدرضا صدر نویسنده ثابت مجله فیلم است، و با نشریات زن روز، هفت، مجله سروش، تهران امروز،  وبگاه گل و تعدادی نشریه ورزشی همکاری دارد.

متن عاشقانه مهرزاد دولتی برای همسرش حمیدرضا صدر

متن عاشقانه مهرزاد دولتی برای همسرش حمیدرضا صدر
متن عاشقانه مهرزاد دولتی برای همسرش حمیدرضا صدر

 

حمیدرضا صدر سال 1399 زمانی حضور خود در آمریکا با انتشار عکس مشترک با همسرش مهرزاد دولتی در شبکه اجتماعی خود نوشت؛

خوشحالم خودم هستم

چرا که شبیه تو نیستم

تو هم خوشحال باش که خودت هستی

چون شبیه من نیستی

برای همین هم صمیمی هستیم و مثل رفیق مانده ایم و چه دلپذیر پیوند دو آدم متفاوت مثل ما که اصلا شبیه هم نیستند اما صمیمی مانده اند و یکدیگر را دوست دارند

مطالب مرتبط:

آخرین جملات حمیدرضا صدر برای مادرش

آخرین جملات حمیدرضا صدر برای مادرش
آخرین جملات حمیدرضا صدر برای مادرش

 

حمیدرضا صدر برای مادرش نوشت:

روزهای عید را با جمله های او سپری کرده ام. با طنین صدای مادرم. مادرم که می گفت "... می بینی پسر جان، وصله نو بر خرقه همیشگی دوخته ام. سایه تو روی خرقه من افتاده و آن به خود وصله کرده ام. تو به من دوخته شده ای و چون سایه همیشه در پی من خواهی آمد"... و من به او آمیخته شدم چون سایه در پی اش رفتم. همیشه، همه جا.

مادرم پس از تحویل سال مرا در آغوشش جای می داد و می گفت "... بهشت بر تو ارزانی باد پسرجان، همه روزت بهار باد". آن صدا از جان عزیزتر و از همه وحشت های دنیا نیرومندتر بود. من به او تعلق داشتم و او به من. در بیم و امید شریک بودیم و قلب مان از همه به هم نزدیک تر.

با همان جمله ها طعم شیرین عید را در گرمای تابستان و سرمای زمستان مزه مزه می کردیم و رویاپردازی های مان را ادامه می دادیم"... پشت آن باغ های شکوفان، کشتزارهای زرین، کران تا کران موج می زند. سطح کشتزارهای پر آب از دور بسان آینه برق می زند و بچه های شیطان نیمه برهنه درون آن آب بازی می کنند". می گفت بچه ها با بازیگوشی بزرگ می شوند. با دشواری بالا رفتن از درخت، با هنر شنا در یک حوض کوچک، با دویدن دنبال توپ. بعدها با همان جمله راز و رمز "عقل حیران مانده در بازار عشق" را تبیین کردیم.

آن کشتزارهای زرین در کلام فریبنده و پرکشش مادر نهفته بودند. آن بازیگوشی ها، آن بچه های شیطان خوش خیال. ما در آن حیاط ها دنبال توپی که درون حوض می افتاد و لای گل های باغچه گرفتار می شد می افتادیم. خانه های مان بام های مسطحی به پا ایستاده میان درختان توت و آلبالو داشتند، حوض های کوچکی برای آب تنی های تابستانی. روی دیوار خانه های مان شاخه های اقاقی اطراف پنجره های چوبی بالا می رفتند. در آسمان خانه های مان کبوتران سپیدبالی پیچ و تاب می خوردند که نگاه کردن شان برای خوشبختی مان کافی بود. با آن ها دنبال طالع سعد می گشتیم، دنبال یافتن راز فرار از نحوست.

زبان در کامم می خشکد و نمی توانم جمله های دلکش مادر در روز اول عید را تکرار کنم. او از بازارهای روز های کودکی اش حرف می زد. از ماهی های کوچک قرمز، از ظروف مسی، از تشت ها و تاس ها، از سینی ها و تنگ های صیقل یافته براق با نقش های زیبا، از تلالوی آتشین شان، از شمعدانی های برنجی قلمزده و ظروف سفالین، از چینی های فغفوری سپید و آبی، از جام ها و قدح های آبگینه، از بلورهای پرطنین عراقی، از ریاحه عطر و مرهم های شفابخش داده های نباتی، از بوی کندر و عطر، از ترکیب پسته و فندق، از طعم کشمش و نقل، از از آینه های براق، از شمعدانی های نقره، از سفره های هفت سین، از اسکناس های تانخورده لای صفحات قرآن، از سیبی چرخ خورده درون کاسه آب در لحظه تحویل سال.

مادرم کتابخانه قدیمی پدر را حفظ کرده. با همان ترکیب همیشگی، با همان حال و هوا. وارد اتاق وارد که می شوم هیجان نهفته در سکوت کتاب ها و شور آمیخته به وقار کاغذها مرا مات می کنند و تماشای جلد کتاب های آشنا خوشبختانه هنوز تکانم می دهد. همان هایی که پدر آنها را ورق زده. می خواهم با رایحه اشتیاقی که از جلو کتاب های و ورق زدن صفحات شان برمی خیزد سینه ام را پرکنم تا سنگینی گذر زمان که در وجودم ریشه دوانده آب کند. می خواهم جمله های آن روزگاران را دوره کنم "... افسوس که بزرگ ترین عیب دنیا همین بس که بی‌وفاست، ولی شب دراز است و پایان شب سیه، سپید است. شنونده شکیبا دل، فرجام نیک کارش را خواهد دید و جوینده خرد آن را خواهد یافت".

به کتاب های ردیف شده بغل هم نگاه می کنم. ترتیب چیده شان شان را می شناسم. هر چه باشد جان کنده ام ترتیبی که پدر آن را شکل می داد - از بزرگ به کوچک -  حفظ کنم. در دل می گویم  "... با من حرف بزنید، مرا همین جا نگه دارید. یاد پدرم بیندازید که با عینکش به حروف خیره می شد و با انگشتانش هر برگی را بسان گنج تازه یافته ای لمس می کرد. مرا برگردانید کنار مادرم. کنار آن سایه، آن خرقه".

نوروز را با زمزمه جمله های مادرم از دل قصه هایش آغاز کرده ام "... ای زادبوم زیبا و دلگشای من، تو در جهان یگانه ای و هیچ اسب تکاوری را یارای آن نیست تا گرداگرد دشت هایت را درنوردد و از برابر کوه هایت عبور کند. در سرزمین های زادبوم من برای همه پناهگاهی هست، همه ".

آنچه دیگران می خوانند:

گردآورنده: مهرداد شاهدنیا

‍‍‍‍‍‍



+ 6
مخالفم - 0
نظرات : 0
منتشر نشده : 0

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید



کد امنیتی کد جدید

تمام حقوق مادی و معنوی این پایگاه محفوظ و متعلق به سایت تیتربرتر می باشد .
هرگونه کپی و نقل قول از مطالب سايت با ذكر منبع بلامانع است.

طراحی سایت خبری