یکشنبه, ۰۱ دی ۱۳۹۸ ۱۸:۳۱
پول نفت به دلار

فقر شهروندی در ایران

پول نفت به دلار
آقازاده ها فرش می شود براشون آسفالت اما برای فقرا جون به لب بشوند.

رنج فقر شهروندی در جامعه ایران با وجود معادن بسیار زیادی است اما کسی انسانیت کمک آیا ندارد؟

مطالب مرتبط : جدال فقر با مردم ایران

بار سنگین زندگی بر روی دوش کودکان کار

حامد، یکی از کودکان کار است که فقر موجب شده تا از کودکی پا به پای پدر سنگینی بار زندگی را به دوش کِشد.

صبح اولین روز از زمستان است، امروز ترجیح می دهم برای تهیه خبر پیاده مسیر را طی کنم، در مسیر راه نوجوانی گاری به دست را می بینم که گاری را به زور حرکت می دهد و به هر سطل زباله ای که می رسد می ایستد و از لابه لای زباله ها به زحمت قوطی های نوشابه، بطری های آب معدنی و غیره را جمع آوری می کند و در کیسه بزرگی که از قامتش بلند تر است جای می دهد، در این سوز سرما بدون لباس گرم و کفش، آنهم تنها با یک پیراهن و دمپایی کار می کند.

چقدر دردناک است کودکی که اکنون باید در کلاس درس و مشغول تحصیل باشد اما دغدغه کسب لقمه نانی آن هم از لابه لای آشغال های متعفن دارد.

خبرنگار تیتربرتر به نزد این کودک کار رفت و با وی مصاحبه کرد.

لطفا خودت را معرفی کن؟

نامم حامد است و ۱۰ سال سن دارم و برای این که کمک خرج خانواده ام باشم کار می کنم.

حامد اهل کجا هستی؟

همان طور که با حوصله درب بطری های آب معدنی را که بعضا تا نیمه پُر از آب هستند باز می کند و بطری ها را خالی می کند و مجددا درب آنها را می بندد، می گوید؛ اصالتا زابلی هستم اما پدرم به امید پیدا کردن کار به شهر جیرفت آمد و من در اینجا بزرگ شدم و با پدر و مادرم در یکی از مناطق حومه شهر جیرفت زندگی می کنم، ۲ برادر و ۳ خواهر دارم که همگی آنها ازدواج کرده اند.

حامد، سر به زیر و مشغول جمع آوری بطری های آب معدنی است، از او می پرسم، مدرسه می روی؟

خستگی و سنگینی کار در ظاهرش کاملا نمایان است، همانطور که بطری های پلاستیکی آب معدنی را از لابه لای زباله های متعفن داخل سطل آشغال جمع آوری می کند، نیم نگاهی به من می اندازد و می گوید؛ تا کلاس سوم ابتدایی درس خوانده ام اما ترک تحصیل کرده ام و مشغول کار هستم. 

می پرسم چرا مدرسه رفتن را دوست نداری؟

نگاهش را معطوف جمع آوری بطری ها می کند و می گوید؛ من در خانواده فقیر به دنیا آمده ام و باید برای سیر کردن شکمم کار کنم و دیگر فرصتی برای درس خواندن ندارم، اصلا ما فقرا را چه به درس خواندن، ما باید فکر لقمه نانی باشیم تا از گرسنگی نمیریم.

شغل پدرت چیست؟

حامد می گوید؛ پدرم نیز از لابه لای زباله ها بطری ها و قوطی ها را جمع آوری می کند تا بتواند خرج و خارج زندگی و اجاره بهای خانه را پرداخت کند.

به حامد می گویم پس از جمع آوری زباله ها آن ها را چگونه می فروشی؟ 

می گوید؛ با پدرم زباله ها را به کارگاهی در جنگل آباد می بریم، با درآمد اندکی که می گیریم همیشه شکرگذار خدا هستیم و با خوشحالی زندگی می کنیم.

از حامد می پرسم از شغلی که داری راضی هستی؟ 

سرش را بالا می گیرد و با لحنی قاطع می گوید؛ من این کار را دوست دارم و از کار کردن خجالت نمی کِشم، با وجود این که در زمستان از سرما می لرزم و در تابستان از گرما می سوزم اما کار می کنم و با حاصل دسترنج خودم زندگی می کنم.

حامد، روز ها چند ساعات کار می کنی؟ می گوید؛ از ۶ صبح تا شب کار می کنم و پس از آن که پدرم نیز کار جمع آوری زباله ها را تمام کرد، زباله ها را به کارخانه تحویل می دهیم و بعد به خانه می رویم.

از حامد می پرسم، بزرگترین تفریح تو چیست؟

سرش را بالا می گیرد و شوقی در چشمانش هویدا می شود، می گوید؛ گاهی اوقات آتاری بازی می کنم.

حامد، بزرگترین آرزویت چیست؟

می گوید؛ بزرگترین آرزویم این است که همیشه شاد باشم.

به حامد می گویم آدرس خانه ات را بگو شاید خَیر یا حامی پیدا شود تا دیگر مجبور نباشی کار کنی:

با عزت نفسی که دارد می گوید؛ نیاز به کمک ندارم و ترجیح می دهم خودم کار کنم و نان بازوی خودم را بخورم.

از حامد اجازه می گیرم تا عکس بگیرم اما ترجیح می دهد از مقابل عکس نگیرم، به خواسته حامد احترام می گذارم و از پشت سر از او عکس می گیرم و خداحافظی می کنم.

آری باز هم قصه تکراری کودکان کار، به راستی چقدر از این حامد ها در این شهر و در سایر نقاط کشور زندگی می کنند که مجبورند با زباله گردی شکم خود را سیر کنند و به دلیل فقر از تحصیل باز بمانند.

مطالب مرتبط : فقر اقتصادی منشا اعتراضات

درد نان جنایت است

منصور هم زیر همان تخته سنگ‌هایی جان داد که پیش از او نفس ٦ مرد را ‏گرفت. او تازه‌ترین قربانی معدن «آلبلاغ» است. جایی که سنگ‌های بزرگ آن، مجید، حسن، علی‏، خلیل، رضا و یک ناشناس را به کشتن داد. او مثل خیلی‌های دیگر راه پر پیچ و خم این معدن ‏را در پیش گرفت، به امید اینکه از دل این کوه لقمه نانی برای سفره‌های خالی بیاورد. اما نه نانی ‏آمد و نه نان آور. منصور رفت تا با پیدا کردن سنگ‌های سیاه این کوه و فروش آن به دلالان، کمی ‏از تیرگی‌های زندگی‌اش کم کند. اما رفتن منصور بازگشتی نداشت تا زن پا به ماه او بماند با سه ‏بچه یتیم. بیوه جوان منصور نمی‌داند برای مرگ شوهر سی‌وپنج‌ساله‌اش عزاداری کند یا بچه‌های ‏قد و نیم قدش را آرام نگه دارد. همان‌ها که چند روز است بهانه بابا را می‌گیرند. ‏

مدتی است، مردهای روستای حسن‌آباد و آبادی‌های اطراف اسفراین راه پر پیچ و خم آلبلاغ را بالا ‏می‌روند. با قاطر یا پای پیاده فرقی ندارد؛ مهم رسیدن به آن جایی است که می‌گویند سرب دارد. ‏این عنصر سیاه برای آنها یعنی پول، یعنی گرمای اجاق و سیر شدن شکم زن و بچه. از وقتی ‏سنگ‌های آلبلاغ مشتری‌های خوبی پیدا کرد، رفت‌وآمد به این کوه هم بیشتر شد. کوهی که ‏بیش از ٢‌هزار متر ارتفاع دارد.

ماجرای سنگ‌های سربی آلبلاغ وقتی سر زبان‌ها افتاد، خیلی‌ها را ‏به این منطقه کشاند، از اسفراین و شهرها و روستاهای اطراف آمدند. کوه دست نخورده و ‏تخته سنگ‌های سیاه سربی همه جا بود، اما الان سنگ‌ها کمتر شده و برای رسیدن به سرب باید ‏دل کوه را تراشید. اینها را غلام یکی از اهالی روستای «میلان لو»‏‎ ‎ می‌گوید. او آن ‏روز همراه منصور و چند نفر دیگر از مردهای روستاهای اطراف به آلبلاغ رفته بود: «ساعت ۵ صبح ‏حرکت کردیم. از پای کوه تا رسیدن به آنجا چند ساعت راه است. الان هم که برف آمده راه طولانی‌‏تر شده، حدود ظهر به آنجا رسیدیم. هرکدام به طرفی رفتیم تا رگه‌های سرب را پیدا کنیم.»

آن‌‏طور که او می‌گوید، منصور داخل یکی از حفره‌ها رفته بود که سنگ‌هاریزش کرد و روی سرش ‏ریخت. بعد هم زیر تخت سنگ بزرگی گرفتار شد. وقتی غلام و بقیه بالای سری منصور رسیدند، به ‏سختی نفس می‌کشید، کاری از دست‌شان بر نمی‌آمد، وسیله‌ای هم نداشتند تا تخته سنگ را از ‏روی سینه منصور جابه‌جا کنند، آنها همان موقع تلفنی کمک خواستند، اما قبل از اینکه نیروهای ‏امدادی برسند، کار منصور تمام شد.

غلام می‌گوید همه اینها درد نان است، از نداری و فقر مردها ‏جان‌شان را کف دست می‌گیرند و به این کوه می‌آیند: «منصور کارگر ساختمان بود، اما چندماه ‏پیش بیکار شد؛ با سه اولاد و یک زن آبستن. او راهی نداشت به جز بالارفتن از کوه و فروش سنگ‌‏ها تا شکم آنها را سیر کند.» منصور سومین نفری است که در آذرماه جانش را در این معدن از ‏دست داد. ‏

حسین هم یکی از همین‌هاست. او چند ماه است که به آلبلاغ می‌رود تا به قول خودش رگه‌های ‏سرب پیدا کند. اما حسین و آنهایی که به این کوه می‌آیند، شناخت دقیقی از ‏معدن و سنگ‌های سربی ندارند. هرچه هست براساس تجربه و شنیده‌هاست. دست می‌کشند و با ‏چشم برانداز می‌کنند، هرسنگی که سیاه‌تر باشد و سیاهی آن کمی روی دست بنشیند را انتخاب ‏می‌کنند. تازه بعد از آن است که کار شروع می‌شود. هرکسی با هر وسیله‌ای که همراه دارد، سنگ ‏را خرد می‌کند. آن‌قدر می‌شکنند تا بتوانند تکه‌های سنگ را بار قاطر کنند. حسین می‌گوید آن ‏اوایل خیلی‌ها با کوله‌پشتی سنگ‌ها را به پایین کوه می‌بردند، اما الان شرایط فرق کرده ‏است: «حدود ۶ماه پیش اینجا همه کولبر سنگ بودند، اما کم‌کم وقتی فروش آنها رونق بیشتری ‏پیدا کرد، پای قاطر و الاغ هم به اینجا باز شد.»

سنگ زیاد شد و مشتری‌هایش هم بیشتر، آن‌قدر ‏رفت‌وآمد زیاد شد که سنگ‌های سربی ته کشید و کار به حفاری کوه رسید. الان مدتی است که ‏مردها از صبح تا شب دل کوه را با بیل و کلنگ می‌تراشند تا شاید کمی سرب پیدا کنند. آن طور ‏که حسین می‌گوید برای هرکیلو سنگ ٢ تا ٣‌هزار تومان بیشتر نمی‌دهند: «سنگ خوب کم شده و ‏بیشترشان سنگ‌های بدون مواد است. اما بالاخره از ۵٠ تا ۶٠کیلو سنگ، ٢٠کیلو آن سرب دارد و ‏همین برای ما که هیچ درآمدی نداریم خوب است. برای اهالی این منطقه ۵٠‌هزار تومان پول ‏زیادی است، چون اکثر مردها و پسرهای ما بیکارند.» او درباره شروع این ماجرای عجیب و هجوم ‏مردم برای بردن سنگ‌های این کوه هم روایت جالبی دارد: «حدود یک‌سال پیش چوپانی مقداری ‏از سنگ‌ها را با خودش به روستا آورد، مردم اول فکر می‌کردند زغال سنگ است، اما بعد معلوم ‏شد مواد باارزشی دارد، تا چند ماه فقط همان چوپان به آن کوه می‌رفت و سنگ‌ها را پایین می‌‏آورد و به یک دلال می‌فروخت. تا اینکه حدود ۶ ماه پیش همه فهمیدند که آن ماده با ارزش ‏سرب است.» ‏

مطالب مرتبط : از فقر تغذیه تا نا امیدی و مهاجرت

تلخی مثل یک فنجان فقر

فقر چیست و برای رهایی از آن چه سیاستی را باید در پیش گرفت؟ پرسشی که سعی شده در بخش توسعه به آن پاسخ داده شود.

«آزادی هزاران افسون در آستین دارد،

که آنان که بندگی را گردن نهاده‌اند، هرگز نخواهند دانست.

توسعه، میعاد دستیابی به امکانات نهفته در آزادی است.» (ویلیام کاوپر)

آکادمی سلطنتی علوم سوئد روز دوشنبه، بیست‌ودوم مهرماه 1398 نام سه اقتصاددان از دانشگاه‌های هاروارد و انستیتو فناوری ماساچوست (MIT) را به‌عنوان برندگان مشترک جایزه یادبود نوبل در علوم اقتصادی اعلام کرد. پروفسور ابهیجیت بانرجی استاد هندی-آمریکایی دانشگاه ام‌آی‌تی و همسرش پروفسور استر دوفلو که تابعیت فرانسوی-آمریکایی دارد و او نیز در دانشگاه مشغول فعالیت است، به همراه پروفسور مایکل کرِمر از دانشگاه هاروارد، به دلیل تحقیقات ارزشمندشان در زمینه مبارزه با فقر، برنده جایزه یادبود نوبل در علوم اقتصادی در سال 2019 شده‌اند. بر اساس اعلام آکادمی سلطنتی علوم سوئد، این سه اقتصاددان در طول سال‌های فعالیت علمی خود کمک شایانی به پیشرفت حوزه «اقتصاد توسعه» کرده‌اند و در مطالعات میدانی در حوزه ریشه‌کن‌سازی فقر، پیشرو بوده‌اند. آنها به‌جای اینکه تنها با نگاهی کلی و با یک رویکرد نظری به مسئله فقر بپردازند، مسائل خُرد مرتبط با این معضل پیچیده و فراگیر را در کانون توجه خود قرار دادند. پس از تفکیک حوزه‌های مطالعاتی، آنها به پرچم‌داران طراحی آزمایش‌های میدانی برای مشاهده معضلاتی مانند ضعف آموزش بدل شده‌اند؛ آزمایش‌هایی که به تشخیص عوامل پرشمار منجر به فقر کمک می‌کنند.

این سه‌ نفر معتقدند که اقتصاددان به جای نشستن بر کرسی آکادمی‌ خود، باید آستین بالا بزند و به میدان رود. برای همین خود آنها در نقاط مختلف جهان با فقرا گفت‌وگو کرده‌اند و در پی پاسخ به این سوال بوده‌اند که چگونه تصمیم می‌گیرند؟ چرا فقیری که می‌تواند پس‌انداز خود را برای آموزشی برای توانمندی خود خرج کند، آن درآمد را خرج خرید تلویزیون می‌کند؟ چگونه می‌توان تصمیم فقرا را به گونه‌ای سامان داد تا از دام فقر رهایی یابند؟ بانرجی و دوفلو معتقدند که یک سیاست کلی برای رفع فقر وجود ندارد؛ اما با تغییراتی کوچک می‌توان نتایجی بزرگ‌تر از سیاست‌های معمول ضد فقر را شاهد بود.  شهرت علمی این سه اقتصاددان به «ارزیابی اثربخشی» (Impact evaluation) در پروژه‌های فقرزدایی مربوط است. آنها در ارزیابی اثربخشی پروژه‌های فقرزدایی، بر رویکرد موسوم به «آزمایش تصادفی کنترل‌شد» (RCT) تاکید دارند. البته برخی معتقدند رویکردی که طرح می‌شود نگران فقر است نه توسعه و ازاین‌رو بخشی از روند بزرگ‌تر علم اقتصاد توسعه است که در آن توسعه به‌مثابه تحول ساختاری به توسعه در مفهوم کاهش فقر تغییر جهت داده است. این حرکت در جهت «کوچک‌اندیشی» بخشی از روندی بزرگ‌تر است که پرسش‌های مربوط به نهادهای اقتصادی جهانی، سیاست تجاری، کشاورزی، صنعتی و مالی و نقش پویایی سیاسی به نفع بهترین روش‌ها را به نفع مداخله‌های فنی کوچک‌تر کنار می‌گذارد.پرسش‌های کوچک‌تر و قابل مدیریت‌ نه ایده‌های بزرگ؛ چنین مداخله‌های کوچکی در سطح خرد می‌تواند نتایج مثبتی ایجاد کند، و برای سیستمی که این مسائل را ایجاد می‌کند چالشی پدید نمی‌آورد.

مطالب مرتبط : آهنگ فقر در میان ثروت ملی

آنچه باید درباره فقر گفت

تعریف فقر یکی از چالش‌های سیاستی دولت‌هاست. همیشه بر سر اینکه فقر چیست، تنش‌ها و تعارض‌هایی وجود دارد. فقر جلوه‌ای از سلب توانمندی‌های اساسی است نه پایین بودن درآمد که معیار استاندارد مشخص کردن فقر شناخته می‌شود. آن طوری که آمارتیاسن می‌گوید دیدگاه فقر توانمندی‌ها، به هیچ روی این عقیده را که درآمد پایین یکی از علل عمده فقر است نفی نمی‌کند، فقر درآمدی می‌تواند علت اصلی محرومیت افراد از توانمندی‌هایش باشد. آمارتیاسن در کتاب «توسعه به مثابه آزادی» فقر را از منظر محرومیت‌ از توانمندی‌ها تعریف می‌کند. به این معنا که فقر واقعی به شکل محرومیت از توانمندی ممکن است بسیار عمیق‌تر از آن چیزی باشد که در فضای درآمدی مشاهده می‌شود.

در تعریف فقر از فقر به معنای نسبی و مطلق عبور کرده‌اند و به مطرودیت اجتماعی تا فقر توانمندی رسیده‌اند. مفهوم مطرودیت اجتماعی مفهومی پویا است که هم به فرایندها و هم به موقعیت‌های حاصل از آن اشاره دارد و تشکیل طیفی را می‌دهد که دارای ابعاد چندگانه اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی است که گزینه مناسبی برای بررسی تغییرات ساختاری است. این مفهوم خصلت چندبعدی سازوکارهایی را که به موجب آن افراد و گروه‌ها از مبادلات اجتماعی، فعالیت‌ها و حقوق سازنده همبستگی و هویت اجتماعی دور می‌مانند، آشکار می‌سازد. همچنین از طریق تاکید بر مخاطرات حاصل از شکاف‌های موجود در بافت اجتماعی، چیزهایی فراتر از نابرابری اجتماعی را مدنظر قرار می‌دهد. 

از اول غلبه با دیدگاه اقتصاددان‌ها بود؛ آنها همیشه به نابرابری توجه کرده‌اند. آدام اسمیت، «پدر اقتصاد نوین» از شکاف موجود بین فقر و اغنیا رنج برده و شخصیت‌هایی چون کارل مارکس، جان استوارت میل و دالتون هم اگرچه تخصص‌های دیگری داشتند ولی در سخن گفتن از فقر به بعد اقتصادی آن توجه داشتند. اما آنچه باعث گلایه است توجه اقتصاددان‌ها به محدود تنگ نابرابری درآمدها است. این محدودیت در توجه، منجر به فراموش کردن سایر راه‌های نگرش به نابرابری و عدالت شده است که خود بر تاثیر سیاست‌های اقتصادی اثری گسترده دارد. تاکید بیش از حد فقر بر درآمد از متغیرهایی چون بیکاری، آموزش، طرد اجتماعی منحرف شده است. گاه ممکن است افراد درآمد یکسانی داشته باشد ولی توانمندی آنها ناهمسان باشد. هر ارزش‌یابی درآمدی، تفاوت‌های درونی را پشت فرض‌هایی که اکثرا نه‌چندان مستدل هستند مخفی می‌دارد.

اما آنچه عیان است اینکه وضعیت فقر و نابرابری روز به روز بدتر می‌شود، اگرچه خط فقر در ایران به‌طور رسمی اعلام نمی‌شود. متولی مشخصی برای این موضوع پیش‌بینی نشده، اما به‌موجب ماده «۴» قانون ساختار نظام جامع رفاه و تأمین اجتماعی، مشارکت در تعیین خط فقر مطلق و نسبی از وظایف وزارت تعاون، کار و رفاه اجتماعی در حوزه حمایتی است.

مطالب مرتبط : علت افزایش فقر در جامعه چیست

گزارشی رسمی اما غیردقیق

یکی از  گزارش‌های منتشرشده درباره فقر در ایران از سوی یک نهاد رسمی، گزارشی است با عنوان «وضعیت فقر و نابرابری در ایران در دوره ١٠ساله ١٣٨۴- ١٣٩٣» که در اسفند ١٣٩۴ از سوی معاونت رفاه اجتماعی منتشر شده است. براساس این گزارش، برآورد خط فقر مطلق برای سال ١٣٩٢ به‌ازای یک خانوار چهارنفره (شامل دو بزرگسال، یک کودک و یک نوجوان)، یک‌میلیون ‌و ١٨٣ هزار تومان در مناطق شهری و ٩٢٠ هزار تومان در مناطق روستایی بوده است. براساس مطالعه‌ای که در سال ١٣٩۶ در این معاونت انجام شده، خط فقر مطلق سرانه در سال ١٣٩۵ حدود ۶٠٠ هزار تومان برآورد شده که برای یک خانوار چهارنفره (با احتساب ضریب ٢,٨) حدود یک میلیون و ۶٨٠ هزار تومان است. به نظر می‌رسد اینها پایین‌ترین برآوردهای انجام‌شده از خط فقر مطلق در ایران است و پژوهشگران مستقل میزان خط فقر مطلق را تا دو برابر بیشتر برآورد می‌کنند. با‌وجوداین، با مقایسه همین میزان خط فقر مطلق در این دو سال (یک میلیون و ١٨٣ هزار تومان برای سال ٩٢ و یک میلیون و ۶٨٠ هزار تومان برای سال ٩۵) با حداقل دستمزد (۴٨٧ هزار تومان در سال ٩٢ و ٨١٢ هزار تومان در سال ٩۵) می‌توان دریافت که حداقل دستمزد کمتر از نصف خط فقر مطلق است که امروز در سال 1389 وضعیت به مراتب بدتر شده است و حتی شاهد ظهور و بروز پدیده «شاغلان فقیر» هستیم.

فقر پدیده‌ای چندعاملی و پیچیده است و عوامل به‌وجود آوردنده فقر هم متعدد است. اگر اقتصاددانان جنبه‌ها و عوامـل اقتصادی مؤثر بر فقر را مدنظر قرار می‌دهند، جامعه‌شناسان عوامل اجتماعی و فرهنگی را در سطوح مختلف خُرد و میانه و کلان بررسی می‌کنند. اما کار سیاست‌گذار، دولت و سازمان‌های عام‌المنفعه یافتن راهی برای رهایی از تله چندبعدی فقر است. ولی وقتی بودجه محدودی برای برنامه‌های «فقرزُدایی» در اختیار است چه به‌عنوان دولت و چه به‌عنوان یک سمن (سازمان مردم‌نهاد یا عام‌المنفعه)، چگونه می‌توان از میان برنامه‌های مختلف فقرزدایی، برنامه‌ای را انتخاب کرد که «اثربخشی» آن «بیشتر» و «پایدارتر» باشد؟ راهی دشوار و طولانی که شاید تنها کلید به ثمر رسیدن آن برنامه‌ها استفاده از آزادی‌های مدنی و سیاسی است که به گفته آمارتیاسن  باید بخشی از سیاست‌گذاری‌های مهم اقتصادی باشد.